|
سلام من بعد از ۲ ماه اومدم امیدوارم دماغ همتون چاق باشه دوستش میدارم چرا که میشناسمش به درستی و یگانگی شهر همه بی گانگی و عداوت است هنگامی که دستان مهربانش را می گیرم تنهایی غم انگیزش را در می یابم اندوهش غروب دیگریست همچنان که شادیش طلوع همه افتاب است شاملو از نگاهت ذره ایی دزدیدم وبردم که شاید نور بارانت شب بی تاب من را روز گزداند تپش های وجودم را برایت کوک میسازم مبادا لرزش بی تاب دستانم بیازارد صفای گوشهایت را غریبم من میان شهر چشمانت مرا هرگز نمی دانی ولی من خوب میدانم زمان پلک بستن های چشمت را و ان ساعت که بی تابی... سرایش (مهر۸۶) گاهی وقتا به خودم میگم تنهایی رو دوست دارم اما خودم هم میدونم که عادت کردن به تنهایی از خود تنهایی بدتره بعضی وقتا که خیلی دلم میگیره یه قلم برمی دارم با یه ورق دلم میخواد هر چی تو دلمه بنویسم اما تو اون لحظه فقط خطهای کج و ماوجن که میشن حرف دل..... خودم و گول میزدم توی دو رنگی نمی خواستم ببینم دل سنگی میدیدم داشتی یواش یواش می رفتی اما خواستم خوش باشی توی زرنگی هی می گفتم دل خوش فردا می مونم واسه خوندن تو بودی تنها بهونم هی می گفتم به خودم همش خیاله همه این حرفا یه شوخیه میدونم.... تو چشات برقی نبود مثل گذشته تازه فهمیدم از این حرفا گذشته
|
| ||||||